تبليغاتX
یادداشتهای یه دختر ایرونی
 دوست دارم نظرتو بشنوم....

سلام .چند وقتی هست آپ نکردما.دیگه واقعا نا امید شدم آخه چرا واسه من کسی نظر نمیده.البته ناشکریم که نکنیم یه چند نفری برای جلوگیری از آبرو ریزی یه نظرایی میدن خدا حفظشون کنه

امتحانات رو که به هر زحمتی که بود ردش کردیم رفت حالا هم ما موندیمو یه ]بوووووق[ کله گنده که با یه بد شانسی تمام رو دستم موند معدلمم شد.../17بابا اشکال نداره خیالی نیست خوب تابستون حوصلم سر میره به بهانه کلاس تابستونی یواشکی میرم جبران مافات میکنم ولی خداییش تو تابستونم ]بوووووق[ شدااااااا.در هر صورت الان کلاس دارم میرمو هر وقتم که پا بده با الهام میریم کتابخونه وخر میزنیم.

راستی یکی از بزرگترین ضد حال های دوران تحصیل رو جا انداختم.از اونجا که من رکورد بدشانس ترین دو پای رو زمین رو کسب کردم برای عمره دانش آموزی تصمیم گرفتن دوباره قرعه کشی کنن اونجا بود که فهمیدم خدا مرام گذاشته و اسمم در نیومد بعد کلی ننه من غریبم بازی فهمیدم ناچارا باید خودمو بزنم به فراموشی

در هر صورت امیدوارم تابستون امسال براتون جیگر تر از تابستونای دیگه باشه قول میدم ایندفعه زودتر آپ کنم فعلا ازتون خداحافظی میکنم برام نظرای مامانتونو بذارین دوستون دارم هوارتا

 

 

|+| نوشته شده توسط دخترایرونی در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386  |
 نظرررررررر یادت نره
یه دخمل ایلونی
|+| نوشته شده توسط دخترایرونی در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386  |
 بی نظر بری آخر نامردیه...

سیلااااااااااااااااااااام به دوستای گل و با معرفتم .حال احوالتون چطوره؟بچه ها تستای فیزیکم یادتونه .رفتیم سر کلاسش بچه ها خواستن تستها رو جمع کنن خانم مرغه برگشت گفت:(به لهجه شیرین مرغی بخونین) "نوشتین؟ آفرین باشه پیشه خودتون من گفتم عیدی بیکار نباشین یه چیزی یادبگیرین" وای که چه حالی کردم من خدایا حرف نداری حقا که تکی

امروز امتحان ریاضی داشتیم.لگاریتم و تصاعد ومثلثات.با خودم گفتم محض رضای خدا یه بارم شده بذار از این سوالهای آسون تر شروع کنم شاید نمرم خوب شد .آقا ما رفتیم سه تا سوال مثلثات رو حل کردیم چند تا هم لگاریتم تا نشستم رو تصاعد ها فک کنم یهو... دارارارامم ...معاونمون اومد گفت از بین بچه هایی که واسه مکه ثبت نام کردن میخواد قرعه کشی بشه از بین 5نفر ثبت نامی اسم3نفر رو واسه قرعه کشی آموزش پرورش منطقه میفرستن باید خودشون هم حضور داشته باشن.حالا من موندم 5 6 نمره رو ول کنم یا قرع کشی رو با خودم گفتم من که فکرام رو کردم جواب هم که از آسمون نازل نمیشه پس بهتره برم. با لیلا از کلاس خودمونو چند تا دانش آموز دیگه که تازه یکیشونم دختر عموم بود رفتیم دفتر دل تو دل هیجکدوممون نبود خدا خدا میکردیم که اسممون دربیاد من که اصلا تودفتر نبودم یه دلشوره ای افتاده بود به جونم که خدا میدونه سرتو درد نیارم برگ اول رو باز کردو هممون چشمامونو دوخته بودیم به برگه  وااااااااااااااای باورتون نمیشه اولین نفر اسم من درومد اصلا رو زمین نبودم یهو جاخوردم گفتم "ههههههه وای خدا..."لال شده بودم بهم تبریک گفتن و بعد برگه های دیگرو باز کردن اسم لیلا بیچاره در نیومد طفلی گریش گرفت.ولی اسم دختر عموم دراومد.فقط خدا کنه قرعه کشی بعدی اسمم رد نشه من که طاقتشو ندارم.

راستی پریروز یه عالمه دین و زندگی خوندم واسه امتحان. رفتم سر جلسه هییییییییچی یادم نمی اومد منم گفتم حالا که اینطوریه منم نشونتون میدم آقا هههههمممممه ی همه رو از رو کتاب چاب زدم یعنی کتابو گذاشتم رو زانوم از سوال اول تا آخر همه رو نوشتم آخ که دلم خنک شد پدر چاپی رو به دستش دادم آخر سرم به ساناز چند تا سوال رو گفتمو برگمودادم .تعریف از خودم نباشه با این شدت چاپی کردنم تا حالا هییییییییچ بنی بشری نتونسته دستمو رو کنه.(چشم نزنینا).عروسکهای تئاتر هم تقریبا کارشون تمومه فردا میرم خونه ساناز اینا صحنه و عروسکها رو تموم میکنم .

راستی الهی بمیرم واسه الهام مامانش جریان مصطفی روفهمیده .میگه مامانم راه میره متلک بارم میکنه طفلی خیلی دپرسه امروزا دلشم واسه مصطفی تنگ شده. فقط امیدوارم زودتر همه چیز به حالت عادیش بر گرده.

دبیر هندسمون یه (بوووق)..هه..  وقت درس دادن چند تا مثال آسون میاره  بعد واسه امتحاناش یه سوالایی میاره اصلا نمیدونیم از کجا گیر میاره تا حالا کسی نمره کامل نگرفته امروزم باهاش داشتیم .ساناز حواسش به درس نبود فک کنم واسه فردا برنامه ریزی میکردعقب که میموند فرط و فرط هم سوال میکردگفتم میبخشین بچه ها این امروز خیلی از مغزش کار کشیده فعلا تو شُکهاین دانشمنده  پدر آمرزیده انگار اصلا کتابو نیگا نکرده یه شکل کج و کوله پای تابلو کشید بعدم اسماشونو نوشت .یه دونه.. فقط یه دونه قضیه میخواست بگه ها هی نوشت هی پاک کرد هییییی نوشت هی پاک کرد آخرشم گفت کتاباتونو باز کنید هم شکلش واضح تره هم از روش یکی بخونه بابا تو دیگه کی هستی گفتم معلومه خانومم روز خیلی پرکاری داشتهیه نفر اومد دم در با ساناز کار داشت تا میخواست بنده خدا حرف بزنه دانشمنده یه داد زد گفت نهههههه بعدشم شترققققق  در و کوبید درسمون درباره شکلهای فضایی بود تخت پاک کن رو گرفت دستش گفت این بهترین مکعبه واسه مثال زدن بعدشم هر چقدر خواست یالو کوپال و قطرو وجهش رو تو مخ ما فرو کنه موفق نشد(البته من فهمیدما)نازنین که اتفاقا بچه تقریبامظلومی هم هست پاشد گفت بذارین ما واسشون توضیح بدیم یه دادی زد سر بیچاره وگفت بشینین نظم کلاسو بهم نزنین(با فیگور دایناسوری بخونین) خلاصه زنگ خورد و از چنگ دیو ستمگر آزاد شدیم.خونه که رسیدم گلدسته داشت میرفت.(گلدسته یه خانومیه هفته ای یه بار میاد خونه گند کاری مارو جبران کنه)خیلی دوسش دارم با هم خیلی جوریم امیدوارم همیشه خوشی باهاش باشه شششش.

نظر یادتون نره یاران وفادار من     
|+| نوشته شده توسط دخترایرونی در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386  |
 سلاااااااااااااااااااااااام...

 اومد دیگه اومد....تا چشم رو هم گذاشتیم مدرسه ها باز شد عید نازنینم که تموم شد.اینقد واسش برنامه ریخته بودم ولی تو بگی یکدومو انجام داده باشم نبود.داداشمم رفت کربلا ببینیم اون چی میاره مامان اینا که چیز جالبی نیاوردن میدونم اونم چند تا پارچه گلگلی وجرق و برقی میاره تا یه ماه بعدش باید بخندیم.در هر صورت ما که از اون توقع نداریم ایشالا به سلامتی بیاد.راستی وقت رفتنش یه سوتی هم من دادم همه می گفتن ایشالا به خوشی بری به سلامتی بیای من وقتی بوسیدمش گفتم ایشالا به خوشی بیای خوشبختانه کسی تو نخ من نبود هیچکس نفهمید چه گندی کاشتم

سه هفته دیگه مسابقه تئاترمونه.همش واسه اون بدو بدو داریم. امروز با ساناز اصلا سر کلاس نبودیم کارای تئاتر رو که خیلی وقته تموم کردیم فقط تمرین و موسیقی مونده ولی منو ساناز به بهونه ی اون میریمو آف چک میکنیمو آهنگ گوش میدیم دستشون درد نکنه اصلا نمیان بگن شما دارین اینجا چیکار میکنین  اصلا مردین زنده این.راستی امرور حسابی پیش سانازخیت شدم هی گفتم برم برم نظرای وبلاگمو ببینم رفتم دیدم اصلا تکون نخورده _همونایی که بود هست سانازم تااومدیم سر کلاس به بچه ها گفت اصلا هیچکی وبلاگشو نمیبینی  چه به اینکه واسش نظر بدن ولی من ساکت ننشستما یگ دفاعی ازتون کردم که دهناشون باز مونده بود_ گفتم دوستای من خیلی ماهن تازه خودم تو خجالت تک تکشون موندم گفتم حتما وقت نداشتن یا اصلا آن نشدن. درست گفتم نه؟

الان باید برم ادبیات و زبان فارسی بخونم تازه تمرینهای ریاضیمم مونده خدا رو شکر این تمریناش بد نیست یعنی درسش آسون بود الان باید برم بیفتم رو کتابام.خوب در هر صورت سرنوشت ما این طوریا رقم خورده دیگه.الان دارم تیتراژ فیلم ترش وشیرین رو گوش میدمخوبه بدنیست.الان آذر خونمونه پایین پیش مامانمه

منم دیگه حرف خاصی ندارم .سرتو که درد نیاوردم نازنین بهر حال ممنونم که اومدی ÷س بی نظر نریاااااا_من منتظر حرفهای مهربونت میمونم امیدوارم به هر چی میخوای دست پیدا کنی خوشبختی تو مشت ماست مواظب باش دستتوباز نکنی  که از چنگت در میره ....

|+| نوشته شده توسط دخترایرونی در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386  |
 من اومدددددددددددددددددددددددددم.......

سلام به دوستای گلم .خوبییییییییییییییین؟امیدوارم هر جا باشین خیالتون از تکلیف عیداتون راحت باشه.

من که عذاب وجدان مثه خُره افتاده به جونم.البته حقمه.وقتی همه دارن تست فیزیک میزنن من دنبال دمبلودیمبووخوشگذرونیم بد که همه فارغ میشن من کاسه چه کنم چه کنم میگیرم دستمو دفرس میشینم یه گوشه در ضمن امروزا دارم خودم رو واسه منت کشی معلما آماده میکنم خدا جون تو هم کمکم کن دیگه قربونت برم الهی خدای بزرگ و مهربونو خوشگلم

سیزده بدرتون مباررررررررررررررررک.الان ساعت .../9 شبه که دارم چرتو پرتهارو بلغور میکنم.راستی امروزتون چطور بود؟پدر دامان طبیعت رو به دستش دادین؟به من که خییییییییییییییییییلی خییییییییییییییییلی خوش گذشت.از هر سال بهتر بود.با دو تا عموم قرار گذاشتیم با هم باشیم.اونا هم ماشیناشونو ور داشتن ودنبال ما راه افتادن.اولش رفتیم دور زدیم بعدش یه جای دنج گیر آوردیموهمونجا اتراق کردیم .جای با صفایی بود یکمم شلوغ بود یکم نشستیمو با هم گپ زدیم .فامیلای ما اصولا تا بهم میرسیم از خنده روده بر میشیم مخصوصا این دو تا عمو کوچیکم با بچه هاشون خیلی با صفان  البته پسر عموهام رو هم بهش اضافه کنید_ _بعد خوردن ناهار و بازی و کوه نوردی رو مخ باباهامون کار کردیمو قانعشون کردیم که بریم جنگل گلستان اونجا هم به خاطر هوای تمیزوخوبش بد نگذشت.بعدشم که دیگه غروب یا تقریبا شب بود که به خونه رسیدیم.من بعد یه دوش دبش الان در خدمت شمام. راستی بی معرفتا یه نظر چیه که شما اینقد زورتون میاد بنویسید.خداییش کنس بازی روبذارید کنار دیگه.جون هر کی دوست داری یه نظر بده بعد برو.آخ قربونت برم. یادت نره ها سال خوبی داشته باشی بدرود
|+| نوشته شده توسط دخترایرونی در جمعه هفدهم فروردین 1386  |
 حرفهای یه دوست...

خاطره نوشتن-چت کردن-درس خوندن-گردش و... . نه .هیچکدومشون نمیتونن واسه آدم آرامش بخش باشن.فقط...تنها چیزی که آدم رو آروم میکنه "نمازه"مخصوصا اگه بعدش تسبیح بگردونی وقرآن بخونی.

از دو حالت خارج نیست یا منو درک میکنی یا مسخره... .اگه حالت اول بودی تحسینت میکنم میتونم به جرات بگم از زندگی یه چیزی فهمیدی حالیته سطحی به این قضیه نگاه نکن خودت باید بازش کنی.

اگر هم حالت دومیه هستی کم سعادتی از خودت بوده یا بهتر بگم شاید این شانس رو از دست دادی که به آرامش واقعی برسی.ولی این حرفو از منه کوچیکتراز خودت قبول کن"دنبالش برو تا دیر نشده یا ازت فرار نکرده."

خدایا.وقتی دارم باهات حرف میزنم با تمام وجود حست میکنم.میدونم که روبه رومی داری نگام میکنی به حرفام توجه میکنی بهشون گوش میدی.بعضی وقتها با یه لبخند بعضی موقع هام آروم نشستی و داری به خواسته ها وتوبه هام گوش میدی.فک میکنم داری منو میبخشی.آخه بعضی وقتها به دلم می افته که منو بخشیدی.

وقتی دارم قرآنت رو با ترتیل وباعلاقه میخونم وبعضی جاهای آسونش رو معنی میکنم انگار همین امروز این آیه ها نازل شده واین حرفها رو فقط وفقط واسه من میزنی.حرفهات چقدر دقیق و به موقعست.در مورد کارهایی که اون روز یا همون هفته انجام دادم."ان الله مع الصابرین" "ان الله یحب المتقین" "ان الله علی کل شئ قدیر"

خدایا تو گفتی ومنم از اعماق وجودم به حقیقت حرفهای تو پی بردم تو گفتی منم با خودم تکرار میکردم

"فتوکل علی الله" "الا به ذکرالله تطمئن القلوب" وچنان قدرت و باوری به من بخشید که انجام کارها رو برام به آسونی هر چه تمام تر میکرد.

من که چندان شرایط بدی ندیدم.ولی تو اوج اعصاب خوردی هام فقط وفقط تو بودی که بهم کمک کردی-امید دادی-دستم رو گرفتی و با نسیمی از چهره های خوش زندگی صورتم رو نوازش دادی.

خدایا اینایی که طرفت نمیان چی فکر میکنن؟!به کی غیر تو پناه میبرن تو که خودت پناه بی پناهایی.خدای من  خودت گفتی یه قدم بیا ده قدم میام مگه این یه قدم چقدر سخته که زحمت برداشتنش رونمیکشن.خدایا به خودت قسم که این یه قدم هر چقدر سخت باشه باز هم ارزش لذت فراوانی که با با تو بودن به آدم دست میده رو داره.

یه اتفاق کوچیک میتونه یه جرقه واسه آدم باشه و ادم رو از این رو به اون رو کنه.

خدایا دوست دارم چشمام رو ببندم وفریاد بزنم وبا اون چشمای خیسم بهت بگم"خدایا ازت مچکرم که به زندگیم تکون دادی منو بیدار کردی منو با خودم آشنا کردی و فرصتهای طلایی رو برای خود سازی واسم جور کردی.

اولین جرقه ی من تو ماه رمضون بود.بعضی ازساعتهای دین زندگی مون رو حاج آقا طحانی می اومد. سوالهامون رو جواب میدادوبرامون صحبت میکرد.از اینکه یه مسلمون واقعی با اونیکه فقط خودش رو یه مسلمون میدونه چقدر فرق دارن.یا از معصومین که چطور ما باید اونها روبه جای غربیها و مدگرایی الگو قرار بدیم.حرفهای ایشون اونقدردلنشین بود که نه تنها من بلکه همه بچه های کلاسمون شش دانگ حواسمون به بند بند کلمه هاش بود.طوری که تو خونه سر نماز یا تو خلوت به خاطر گناهامون گریه میکردیم.کم کم داشتیم خودمونو اصلاح میکردم یا به قولی آدم میشدم که این وسطا محرم اومدو فرصت خوبی برای جبران گذشته بود "من تو محرم زنده شدم"میگم دقیقا یادم نیست این اتفاقها کی افتاد ولی پیرامون همون وقتها بود که حاج آقا طحانی دوستش رو خیلی اتفاقی کلاس ما آورد .دوست ایشون یه روحانیه سید قد بلندو نورانی بود.به نظر من با شیخ هایی که دیدین خیلی فرق داشت.همون اول که اود گوشه سمت چپ تخته کلاسمون با یه خط خیلی عالی نوشت"هوالجمیل".بعدشم به سوالهای بچه ها جواب داد در مورد ترس و مسائل دیگه.اونطورکه حاج آقا طحانی می گفت ایشون میخواستن برن شهرشون ولی به اصرار حاج آقا طحانی همین یه مدرسه و همین یه کلاس رو سر زدن ( کار خدا رو داشته باش_)

این اتفاقها خییییییییییییلی رو من تاثیر میذاشتن.بعدشم که شکر خدا قضیه عمره دانش آموزی پیش اومد که بابام(قربونش برم)اجازه داد این سعادت نصیب منم بشه ان شاءالله تابستون با بچه های دیگه عازم این سفر میشیم.

خلاصه بچه ها                 خدا گر ز حکمت ببندد دری   زرحمت گشاید در دیگری         یا حق...

|+| نوشته شده توسط دخترایرونی در شنبه یازدهم فروردین 1386  |
 سلام زندگی000
سلام زندگی
|+| نوشته شده توسط دخترایرونی در پنجشنبه نهم فروردین 1386  |
 من چه سادم آخه کی میاد چرت وپرتای منو بخونه...
   سلاااااااااااااااااااااااااااام من اومدم                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                 

امروز خونه الهام اینا ناهار افتادیم.آخه عموم اینا از شمال اومدن.ما هم که فامیلامون معطل یه بهانن که یه جا ناهار بیفتن یا سور بدن.

میتونم بگم بد نبود.نمیدونم از دست این مریم چیکار کنم.کلافم کرده.بعضی وقتا خیلی خیلی خوبه هاتا جایی که میگم بهتر از مریم وجود نداره.ولی بعضی موقها تبدیل به یه آدم لجوج وپرتوقع و از خود راضی ونونورمیشه.

شاید شما فک کنین من دارم اشتباه میکنم ولی واقعا همینطوریه تا خواهرتون نباشه که نمی فهمین من چی دارم میگم.آخه بچه آخرم هست واسه همین خیلی لوس شده با کوچکترین کاری قهر میکنه منه بدبخت هم باید برم منت کشی.

امروز قرار بود خونه الهام اینا بمونما آخه بروبچشون(که خیییییییلی باحالن) میخواستن بیان بترکونن منم که با اونا غاطیییییییییی حسابی خوش میگذشت ولی از بس مریم نق زد برگشتم خونه واقعا حیف شد.

از شمال به جنوب (خرم آباد)عروسی دعوت شدیم.منم که جنوب رو ندیدم اینقد ذوق کردم که خدامیدونه.حالا بابام برداشته میگه"75ساعت فقط با سواری راهه من یکی که نمیام خیلی دوره"ای خداااااااااااا چی میشه مگه قربونت برم خودت یه جوری درست کن دیگه من که اینققققققققققققد دوست دارم کارمو رو به راه کن دیگه.فدات شم که انقد خوبی.

بچه ها شمام یکم نظر بدین دیگه مگه چی میشه .من ناامید میشماااااااا دیگه اپ نمیکنمااااااااااا (الان ملت دارن میگن به درک که آپ نمیکنی خیلی مهمییییییی)این شما و این غیرتتون بسم ا...

 

امروز سه شنبه(صبح)...سیستم لعنتی خونه که خراب شده.من بد بخت هم پاشدم یه عالمه راه رفتم خونه دختر خالم آذر به حساب اینکه آره هم سیستمشون یاهومسنجرداره برم آف چک کنم هم نظرای قطار قطار شما روببینم.(باور می کنید که من هنوز آف های تبریک سال نو رو ندیدم).نگو ضد حال اساسی اونجا بوده...رفتم دیدم شوهرش واسه سیسشون پسورد گذاشته.لعنتی فهمیده من از این کارت مجانی هایی که رو تلفن پول میندازه دارم خودشو ایمن کرده.صحبت کارت پیش اومد بچه ها نمیدونین چه حالی میده مدرسه با این کارتا وصل شی 2ساعتم اگه وصل باشی هیچی نمیگن بدبختا فک میکنن کارت معمولیه.البته به ما چه ما خودمونو قاطیه این سیاسی بازیا نمیکنیم.خداییش اینا خنگ بازی در میارن ما این وسط هیچ حالی نکنیم؟

سفرمون هم کنسل شدبابای من استعداد فراوانی تو مخ زنی-رائ زنی-قانع کردنو...داره.خلاصه به این نتیجه رسیدیم که با این هوا وراه به این دوری سفر مناسب نیستاصلامسافرت یعنی چی؟به درد نمی خوره

هنوز که هنوزه تستهای فیزیک روننوشتم نمی دونم باید جواب خانم مرغه رو چی بدم(خداییش خیلی شبیه مرغه).میدونم همون جلسه اول این بچه +های کلاس مابه جای 500تا550تا تست میارن فقط میمونم من که باید زیر بار شکنجه های زبونی خانم مرغه له بشم.از الان دارم صداش رو میشنوم"مهدیهههههههه یعنی تو کلاس 10نفری فقط تست واسه تو پیدانشد  ببین لیلا رو 550 تاااااااااااااتست آورده قدقدقدااااااا  قدا قدا"

باورتون میشه تو کلاسمون شاگرد اول من شدم(البته ازآخرهاگفتم اشتباه نشه)منی که تو خونه ازهمه +ترم تو مدسه از همه بچه های کلاسمون منفی تروصد البته باحال ترمحالا ببین بقیه چین؟؟)در هر صورت که به قول معروف زندگی رو هر جور بگیزی میگذره ما هم که ولش کردیمبذار بگذره

دیروز رفتم دکترنسخه رو که پیچیدگفتم ببخشیدآمپول هم نوشتید؟گفت نه عزیزم برات آمپول ننوشتم منم که نیشم تا بنا گوشم باز شده بودبهش گفتم دستتون درد نکنه خانوم.بعد که رفتم نسخش رو از داروخونه بگیرم دیدم چه کلاهی سرم رفته یه نایلون پر قرص وشربت داده بودگفتم اگه گاو هم اینا روبخوره میترکه که(البته من بیدی نیستم که به این بادا بلرزمااااااااا).

خوب امیدوارم روزگار به کامتون باشه. یااااااااااا حق...

 

                    
                                                   
|+| نوشته شده توسط دخترایرونی در پنجشنبه نهم فروردین 1386  |
 سال نو مبارک....

سلام.خوبیییییییی؟

این چند وقته هی خواستم بنویسم ولی از زمین و آسمون بلا نازل میشد تا من نتونم تموم کنم.

اول بذار خودمو بهت معرفی کنم.

من مهدیه سال دوم دبیرستان رشتمم ریاضیه.بچه یکی مونده به آخره یه خونواده 5نفری.

 داداشم محمد21سالشه دیپلم کامپیوتره و با بابام کار می کنه بعدازمن مریم خواهرمه که 3 سال ازم کوچیکتره.

 دو بار رشته ورزشیم رو عوض کردم 3سال بسکتبال بودم ولی بقیه سالا رفتم بدمینتون.

از بین درسا شیمی فیزیک و ادبیات روخیلی دوست دارم.شعر رو دوست دارم ولی نه هر شعری اون شعرایی که ارزش خوندن ووقت گذاشتن رو داشته باشن(شعراصیل ایرانی)

 الان تقریبا اوایل عیده(جا داره بگم سال نوتون مبارک)

از اونجا که بیکاری بیداد می کرد تصمیم گرفتم خودم رو اینطوری مشغول کنم.

شانس کچل ما هم که تو این گیر و ویر یاهو مسنجرم پاک شده ومنم سی دی شو ندارم.

همیشه از اینترنت دانلود میکردما ولی این دفعه اصلا دانلود نمی شد.

من و مریمم که کاری از دستمون بر نمیو مد جز اینکه دستامونو به طرف آسمون دراز کنیم ویاهو مسنجر8 رواز خدای رحمان طلب کنیم.البته الهام(دخترعموم)قراره بیاد نصب کنه ها ولی میدونم حالاحالاهاپیداش نمیشه.

واسه وفات امام رضا(ع)وسال تحویل با الهام اینا رفتیم مشهد خییییییییییییییییلی خوش گذشت.

ولی از چشم درومدااااااااا.لحظه تحویل سال حرم بودیم هوا وحشتناک سرد بودمن بدبخت هم یه سرمایی خوردم که صدام مثه پیرمردا شده وخودمو به بسته دستمال کاغذی دخیل بستم.

نمیدونم جواب دوستام رو چی بدم به هیچ کدومشون واسه تبریک سال نوزنگ نزدم

حالاهمکلاسیام هیچی طفلک فائزه که چند بار زنگ زده و من با خودم گفتم ایندفعه من زودتر زنگ بزنم ولی میگم زنگ بزنم که چی بشه تا صدامو بشنون پس میفتن.

راستی فائزه دوست دوران ابتدایی راهنماییمه بعد انتخاب رشته اونا رفتن گنبد .منم از همه دوستام جدا افتادم سارا فاطی وفائزه. خییییییییییییییییلی تنها شده بودم

ولی تنهاییم دوومی نداشت کلاسه ما 10 نفرست واسه همین همه با هم زود اخت شدیم در کل کلاس بدی نیست.

اوه اوه گفتم کلاس این دبیرا هم که یه ذره به فکر ما بدبختها نیستن.دبیر فیزیکمون خیلی سخت گیره اون از درس دادنش که یکی بودیکی نبود درس میده.اون از امتحاناش که صورت مساله رو به زور میخونیم.حالا هم گفته 500تا تست از فیزیک 1و2 با جواب و راه حل کامل واسه اولین جلسه بعدازعید میخوام.

حالا این تازه یه درسه فکر میکنم دبیراهمه با هم تصمیم گرفتن روتعطیلات امسال ما .....ملالی نییییییست.

خوب فکر میکنم خیلی وراجی کردم واسه امروزدیگه کافیه

مي دوني دوست يعني چي؟ د:داشتن و:اونيکه س:ستايش کردنش ت:تمومي نداره

تا کامنت دیگه درود و دو صد بدرود

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               

 

 

|+| نوشته شده توسط دخترایرونی در یکشنبه پنجم فروردین 1386  |
 
 
بالا